می دانستم که نیستی
اما باز منتظرت می شدم
لحظه ها را پس می زدم
تا به لحظه امدنت برسم
گریه ها را جمع می کردم
شاید دل سنگ تو را بسوزانند
چشم هایم را به زمین می دوختم
تا گام های خسته ات را بر انها بگذاری
و برایت می مردم
شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی.......
نوشته شده توسط کیوان در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

نویسنده.پسری شکسته
نام.غریب
نام پدر.سلطان غم
نام مادر.دریای غم
نام برادر.بی خیال
نام خواهر.دلواپس
سال تولد.سال نحس
ماه تولد.پاییز
شغل.گدای محبت
جرم.عاشق
عاقبت دیوانگی و بعد مردن
____________________
برای تو می نویسم ...
مینای من...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY