بغضم را شكستم و هاي هاي گريستم كه سكوت ثمره اي جز فراق نداشت
باور نمي كنم كه از دستت دادم كه كاش مي دانستم "از اول كه تو بي مهر و وفايي"
شيداي تو شدم و رسواي دگر كسان
عاشق شدم ولي آبروي عشق را نبردم و "چو نيلوفر عاشقانه به پايت پيچيدم"
درين خيال بودم كه تا هميشه در آسمان نگاهت پرواز خواهم كرد كه مي گفتم "در
نظر بازي ما بي خبران حيرانند"
با تو سخني نمي گفتم كه "بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل توان شناخت
ز سوزي كه در سخن باشد"
آنچنان مي خواستمت كه فراموش كردم به خود بگويم "نه عجب كه خوبرويان بكنند
بي وفايي"
كه ديگر خودي هم وجود نداشت كه " ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست"
آري
"ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان بر خيز"
نمي دونم شايد هم تقصير خودم بود. شايد به گفته حافظ من حجاب خودم بودم:
"هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالاي كس كو تاه نيست"

آري بغضم را شكستم
و اي كاش كه مي دانستي

_________________
نوشيدن باده عشق، از هر جامي كه باشد تفاوتي ندارد. همين قدر بايد سرخوش بود


 

نوشته شده توسط کیوان در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 4:54 موضوع | لینک ثابت