مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شبها

غم بی همزبانی را برای کوه کن گویم

بگویم عاشقم دیوانه ام مستم

نمیدانم کدامین درد و حال خویشتن گویم

از آن گمگشته ی من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاک

خویش آمدگویمت اما در آغوش کفن گویم


 

نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 4:16 موضوع | لینک ثابت