ای گل تازه که بوی زوفا نیست ترا

خبر سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلانیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیران خود رحم چرا نیست ترا

***

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سروسامانم وتدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به کی تقریر کنم

عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

******

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو

از برای تو چنین زارم و می دانی تو

 

 



 

نوشته شده توسط کیوان در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 4:45 موضوع | لینک ثابت